اولین روز من

اولین روز من


🔻 اولین روز من


🔻 خانم متغیر اصفهان

یکی از بزرگترین افتخارات درطول زندگی داشتن آموزگارانی زبده ونمونه بودکه خدابهم فرصت شاگردی اوناروداد. فکرشم نمی کردم تحسین خانم مرکزی معلم چهارمم که گاهی کلاس روبه عهده ی من می ذاشت بتونه سرنوشت شغلی منودرآینده رقم بزنه. درکنارشیوه های تدریس پوشش واخلاق تک تکشون درمن تاثیرگذاربود. بلوزشلوارجین خانم قدیری، کت ودامن های بسیارشیک خانم قراویس، بیلرهای رنگارنگ خانم دهقانی، موهای بافته ودستمالهای حریرخانم مشکلانی وعطرروح نواز Christian Dior خانم الهی

رو بارها درذهنم مرورکردم که مبادابعدها یادم بره که منم چکیده ای از اونا بشم وبه خاطرم سپردم هیچ وقت مثه خانم س  اخمووسخت گیرنباشم. دراون کلاس 35تایی فقط دونفردوسش داشتن.ازخانووم توکلی یادگرفتم بابچه هارفیق باشم وگاهی دست درگردن اوناازکلاس بیرون برم. وای خدای من تدریس لذتبخش خانم گنجینه وخنده های وقت و بی وقتش و فرصتی که آخرای زنگ بهمون میدادتاترانه ی دلخواهمونو بخونیم و اون موقع اوج شادی ماها بود.من باکوله باری ازاین خاطرات خودمو آماده کردم برای اول مهر. عین بچه ها با کلی اشتیاق برای خودم لباسای رنگی وکفش اسپرت متناسب باهرلباس خریدم و روز اول رو با یه لباس شاد به رنگ سبز وشالی متناسب انتخاب وخواستم این روز رو با همه ی زوایا بچه ها در خاطرشون بسپارن چون بعدها درهرموقعیتی که باشن خاطره ی روزاول درذهنشون ماندگارترین خاطره ی ایام تحصیله واین سال ها همه ی تلاش من این بود که برای بچه هام خاطره بسازم.

همه ی ایناروگفتم که بگم یه معلم درکنارکوله باردانش وآگاهی باید به خودش وتصویری که قراره ازخودش هرروزبه نمایش بذاره بها بده. سال تحصیلی رومی شه با یه کم سلیقه و حوصله به بهترین دقایق زندگی برای بچه ها تبدیل کرد اصلن سخت نیست.

 

🔻 خانم سعیدی شهر ری

هیجده سالم بود، در آزمون معلمین حق التدریس قبول شده بودم  یک دوره سه ماهه رو  برای رفتن به کلاس گذرونده بودم وحالا به پایه چهارم یک مدرسه پسرانه درحاشیه شهر وارد شده بودم یعنی ازاینور نیمکت به اونور نیمکت. وقتی وارد کلاس شدم خیلی ترسیدم بیشتر بچه ها هم قد و قواره من بودن، ولی بعد از چند دقیقه ، وقتی که ناظم معرفیم کرد ، تونستم خودم رو جمع و جور کنم. آبان ماه بود از بچه ها پرسیدم که معلم قبلی شون چرا رفت و اونها هم شروع کردن به تعریف بلاهایی که سر معلم قبلی درآورده بودن و با صدای بلند می خندیدن ومیگفتن خانم فلانی طوری فرار کرد که یه لنگه از کفشش جاموند همونجا بود که فهمیدم بد جایی اومدم اما خودم رو نباختم خلاصه یه کلاس کاملا وحشتناک برای یه معلم تازه کاربود. اونروز رو برای شناخت هرچه بیشتر اونها گذروندم و فهمیدم که این بچه ها اگر بیکا ربشن میتونن مدرسه رو هم بهم بریزن چه برسه به یه کلاس. خلاصه یه برنامه پرفشار درسی در کلاس ریختم وچون ازلا به لای حرفاشون فهمیده بودم که بیشترشون بعد از مدرسه کار می کنن، تکلیف خونه رو کاملا حذف کردم . از چندتا بچه خوب کلاس برای کنترل کلاس کمک گرفتم وخلاصه ۴ نفره کلاس رو چرخوندیم. هرکسی خیلی اذیت میکرد برای تنبیه بهش مشق می گفتم به خاطرهمین کلاس خیلی آروم شد. البته از کمک های ناظم مدرسه که واقعا مثل یه پدر من رو راهنمایی می کرد نباید بگذرم هرکجاهست خدا سلامتش بدارد. سال به آخر رسید باور نمی کردم که تونسته باشم بچه های مشهور جوانمرد قصاب رو کنترل کرده باشم. لحظه هایی که از دست اونها از خنده روده بر می شدم رو هرگز فراموش نمی کنم.
 

🔻 خانم علیزاده قائمشهر

همیشه از کودکی دوست داشتم معلم بشم. اولین روزی که وارد کلاس شدم به عنوان آموزگار,مهر ۸۶بود,هیجان خاصی داشتم,هم شور و شوق و هم کمی استرس.۲۲سالم بود وجوان ترین معلم اون مدرسه.دانش آموزانم پسر بودند وخوشبختانه من تونستم کاملا مدیریت کنم وموفق شدم. اولیا شاگردام همیشه می گفتند که حسم به دانش آموزان شبیه حس مادری یه. هنوزم خیلی هاشون با من تماس میگیرن و دوست دارن کلاس درس رو با من تجربه کنن, به این باور رسیدم که معلم بودن شغل نیست؛اگر عشق و ایثار وجود نداشته باشه نمی شه موفق شد.                  
                        

🔻 خانم حیدری قائمشهر

کارمو تو یه مدرسه بزرگ که جزء مدارس خاص شهر بود شروع کردم مدرسه ای با تعداد زیادی پرسنل. بیشترین ترسم نه از تفهیم درس به دانش آموز، نه از روبرو شدن با اولیاء و نه از چگونگی تدریسم بود . تنها چیزی که باعث دلهره من شد این بود: به محض ورود به دفتر و روبرو شدن با پرسنل و همکاران دیدم چقدر از لحاظ سن و سابقه و تجربه پایینم . از موفق نشدنم می ترسیدم . برای اینکه از قافله عقب نمونمم فقط می خوندم و یاد می گرفتم . به جرات می تونم بگم بهترین سال کاریم همون سال اول بود . همه چیز برام جذاب بود .دانش آموزانم تو اون سال بهترین بودن  .
 

🔻 خانم  محسنی مشهد

من اولین روز درسی رو به عنوان یک آموزگار با دبیرستان شروع کردم، یه کم استرس داشتم و نمی دونستم اولین برخوردم با بچه ها چطور خواهد بود. اما سعی کردم صمیمی و گرم شروع کنم چون به نظر من اولین برخورد و تصویری که در ذهن بچه ها از کلاس شکل میگیره خیلی مهمه. راستش به دلیل اختلاف سنی کمی هم که با دانش آموزان داشتم این صمیمیت همون جلسه اول در کل کلاس پراکنده شد. نکته جالب دیگه ای که پیش اومد این بود که چون خواهرم هم با من ودر درس دیگه ای کارش رو شروع کرده بود، جلسه اولی که من رو دیدن یکی از دانش آموزا گفت : خانم شما مگه دوتا درس متفاوت میدین ؟!
 

🔻 خانم  عابدیان تهران

من تازه یک سال تربیت معلم را به اتمام رساندم که طرح آزمایشی مرا فرستادند به روستا منم روستای پدری ام کاسگر کلا در قائمشهر را انتخاب کردم .مدیرم گفت که هم کلاس اول و هم کلاس پنجم هست هر کدام را که مایلی انتخاب کن منم پنجم را قبول کردم ولی جالب اینجاست که با دانش آموزانم هشت سال اختلاف داشتم اون موقع بچه ها مختلط بودند با بچه ها تو حیاط مدرسه بازی می کردم کنار رودخانه کلاس علوم را برگزار می کردیم خیلی روزگار خوشی بود سه تا از پسران کلاسم بعدها شهید شدند گاهی بر سر مزارشون میرم وطلب عفو می کنم با بچه هام برای جهاد سازندگی به کمک کشاورز پیری رفتیم وزمینش را وجین کردیم.سی وپنج سال پیش روز اول ذوق وشوق عجیبی داشتم جوان وپر انرژی بودم و اولین کاری که کردم خودم را به عنوان هم محلی خودشان معرفی کردم وجالب این بود که هر بچه ای خودش را معرفی می کرد دنبال کنیه اش بود تا نسبت فامیلی با او پیدا کنم با نوه عمو ها ونوه دختر عمه و...تازه آشنا شدم روزگار دیگه چه می شه کرد.این را هم بگم هنوز روز اول مهر همون ذوق وشوق رادارم مثل بچه ها تا صبح بیدارم و منتظر روز اول مهر هستم.
 

🔻 آقای امیری مشهد  

مدرسه ی من قلهک ایستگاه یخچال بود ... دلهره ی عجیبی داشتم برای این ورود که چگونه باید با بچه های دوره راهنمایی ارتباط برقرار کنم . با دلهره ی عجیب وارد مدرسه شدم و بعد از گذشتن از صحن حیاط وارد مجموعه ی آموزشی و سپس دفتر ... من باید هنر درس می دادم و تمام وسایل خوشنویسی رو هم با خودم برداشته بودم ... همه ی معلمها بعد از گفتن خسته نباشید به کلاس رفتند، من هم آماده می شدم که با راهنمایی مدیر به کلاس برم ... که مدیر گفت ... ما قراره امروز بچه ها رو ببریم سینما و تصمیم گرفتیم ... کلاسی که درس هنر داره رو بفرستیم ... خلاصه رفتیم سینما فرهنگ و نشستیم به تماشای فیلم " کمال المک " اثر علی حاتمی ..." اون روز سینما دلهره ی منو از بین برد."   
 

🔻 خانم  جاوید شیراز  

تازه کار بودم و تجربه کلاس داری نداشتم...با یک دنیا اشتیاق و البته استرس وارد کلاس شدم. فرم اداری و اتوکشیده ی مانتوم و کیف و کفش چرم مشکی ظاهر منو بیشتر شبیه یه وکیل نشون میداد تا یک آموزگار پایه ابتدایی(همان روز فهمیدم به این همه جدیت نیازی نیست و میتونم راحت تر در کلاس حاضر بشم). همینکه درب کلاس باز شد با صورت های معصوم و خندان و خوشحال بخاطر حضور یک خانم معلم جوون روبرو شدم و چه استقبال بی نظیری...لبخندها و پچ پچ های کودکانشون تمام نگرانی هامو از بین برد و پاکی و صداقتشون امید و اعتماد بنفسم رو دو چندان کرد و خدای را سپاس که با رضایت خاطر گل دخترهام، اولیا و کادر مدرسه، سال تحصیلی به پایان رسید و انگیزه های من برای تدریس عاشقانه هزاربرابر شد...   
 

🔻 خانم  عطایی مقدم گنبد کاووس            

یادمه اولین روزی که وارد حیاط مدرسه شدم به طرف در سالن رفتم که وارد دفتر مدرسه بشم. ولی از اونجایی که خیلی زود رفته بودم در سالن بسته بود و هیچ کدوم از مسئولین نیومده بودن.به ناچار گوشه ی حیاط منتظر موندم .چند تا از دانش آموزان اومدن پیشم.پرسیدن تا حالا اینجا ندیدیمت .قراره بیای این مدرسه؟؟منم گفتم بله.یکیشون گفت مگه مدرسه قحط بود اومدی اینجا.مدیر خیلی آدم بداخلاقیه.اگه میتونی همین روز اول برو.و شروع کردن از مدیر و معلمها بد گفتن.(فکر میکردن من هم یه دانش آموزم.چون جثه ی ریزی داشتم.) .گفتم نه.میخوام اینجا بمونم.شما دوستهای خوبی هستین.همونی که خیلی از کادر مدرسه بد میگفت( اسمش آرزو بود)  بهم خیلی بد و بیراه گفت که بیکاری اومدی اینجا و از این حرفا.خلاصه یکی از بچه ها بدمینتون آورده بود .گفتم بی خیال .بیاین بدمینتون بازی کنیم.تقریبا 20 دقیقه بازی کردیم تا اینکه کادر مدرسه اومدن.من از بچه ها خداحافظی کردم و با نگاه های متحیر اون ها به سمت دفتر بدرقه شدم.تازه فهمیده بودن که من معلمشون هستم.چند دقیقه بعدآرزو اومد دم  در دفتر و منو صداکرد. ازم کلی خواهش کرد که تو رو خدا به مدیر حرفهای مارو نگین.گفتم باشه. اتفاقا اولین زنگ با همون کلاس درس داشتم . واقعا کلاس خوبی بود. الان که 10 سال از اون موقع میگذره هنوز من و آرزو با هم دوست هستیم و رفت و آمد داریم. تو مناسبت های مختلف همدیگه رو می بینیم و گاهی یاد اون روز می افتیم و کلی با هم می خندیم.   
 

🔻 خانم حمزه لویی  ملایر

من در اولین روز کاریم نه تنها استرس نداشتم بلکه خیلی هم مشتاق بودم و چون همیشه یه نوع خاص از شیطنت کودکانه رو همراه داشتم از بابت ایجاد رابطه با بچه ها زیاد نگرانی نداشتم. با خو شحالی تمام پا به کلاس گذاشتم. فرشته های کوچکی رو مقابل خودم می دیدم که هم مشتاق دیدن آموزگار جدید پایه سومشون بودن هم تا حدی استرس از یک آموزگار ناشناخته داشتن و من اینو به خوبی حس کردم بنابراین سعی کردم برای برطرف کردن این دلهره بعد از معرفی خودم و بچه ها شروع به تعریف کردن از خاطرات مدرسه ی خودم کنم. بعد از اینکه دیگه اثری از اون نگرانی نبود از بچه ها خواستم که این بار اونا از خاطراتشون برام بگن و خیلی زود جو صمیمی شد طوری که در زنگ تفریح بچه ها ازم خواستن که توی بازی شون شرکت کنم و هر کدوم سعی می کردن بهترین قسمت از خوراکی هاشونو به من بدن.

 

🔻 آقای مطلق مراغه     
در زمان تعطیلی دانشگاه ها به واسطه ی انقلاب فرهنگی در آزمون تربیت معلم شرکت کرده و با علاقه و انگیزه در رشته ی کودکان استثنایی مشغول شدم. سال اول تلاش زیادی کردم تا در شهر خودم مدرسه ای تاسیس کنم که با مخالفت جدی رییس آموزش و پرورش وقت مواجه شدم. ولی شور و شوق جوانی مرا تا جایی پیش برد که توانستم علاوه بر جلب موافقت ایشان اطلاعیه ای را آماده و با همکاری اداره ی راهنمایی و رانندگی و با بلندگوی ماشین شان در مناطق محروم برای خانواده های دارای فرزند معلول قرائت کنم.مدرسه دایر شد ولی نه در آن سال.لذا من مجبور بودم اولین سال تدریسم را در مرکز استان تجربه کنم .... متاسفانه در آن سالها برخی ازمدارس استثنایی به نوعی محل تسویه حساب مدیران با معلمین خاطی و در حقیقت نوعی تبعیدگاه به حساب می آمد.ولی با همه ی این مشکلات من سخت ترین کلاس یعنی پیش دبستانی را انتخاب کردم و توانستم در پایان سال ده نفر از دوازده دانش آموزم را با استفاده از شیوه های نوین زبان آموزی کنم. هیچگاه لذت دیدن شادی خانواده ها را وقتی می دیدند بچه هایشان پرسش ها را لب خوانی کرده و پاسخ های ابتدایی می دهند، فراموش نخواهم کرد.یکی از همکاران به اصطلاح تبعیدی که در حال سپری کردن آخرین سال خدمتش بود، نصیحتی به من کرد که هیچ وقت به آن عمل نکردم و هنوز بعد از گذشت سی و پنج سال این موضوع بسیار خوشحالم می کند.او می گفت : تمام نیروی کاری سی ساله ات را در یک سال تمام نکن . تقسیم بر سی کن .
 

🔻 خانم فرهی  اهواز   

اولین روز ورود به کلاس , بعد از سلام و احوال پرسی با دانش اموزان ,خودم رو معرفی کردم ,بعد چند لحظه سکوت معنا داری داشتم و با تبسم به تک تک چهره ها نگاهی انداختم ,تا از چهره ها و نگاه به چشمان دانش آموزان بتوانم تا حدودی از وضعیت اخلاقی و شیطنتی بچه ها مطلع شوم چون من معتقدم که میتوان از چهره و وضع ظاهر افراد تا حدودی از صفات اخلاقی رفتاری آنان آگاه شد . البته من با این حرکت و رفتاری که از خود نشان میدادم ,چون با تبسم و لبخند همراه بود باعث میشد که دانش اموزان , اون استرس و نگرانی که از بابت معلم جدید داشتند بسیار کم شود و سریعتر جذب معلم شده و خوشحال میشدند که خانم معلم شوخ و خوش اخلاق است . آموزگار میتواند با برخورد اول خود هم شاگرد را جذب خود و کلاس درس نماید و یا بالعکس او را از کلاس زده کرده و متنفر نماید .درس معلم ار بود زمزمه ی محبتی ,    جمعه به مکتب اورد طفل گریز پای را .  
 

🔻 خانم  نوروزی اهواز  

بعد از تمام شدن دوران مقدماتی دانشسرای دوساله به عنوان معلم  کارخود را در روستا ی مجاور  شروع کردم با توجه به کم بودن تعداد دانش آموزان و مختلط بودنشان باید دو پایه تدریس می کردم.  روز اول برایم خیلی استرس داشت نمی دانستم آیا می توانم مسئولیت خود را به نحو احسن انجام بدهم یا نه.به کمک دو معلم دیگر، که باهم دوست و همکاربودیم،  و همچنین با کمک دانش آموزان گلمان مدرسه را  تمیز کردیم و صفشون دادیم و حرفاهایمان را زدیم.  با توجه به دو زمانه بودنشان که تا ساعت سه عصر باید در مدرسه می ماندندکمی با آن ها درحیاط مدرسه بازی  کردیم  .مدرسه حصاری نداشت ولی دور واطرافش را باغ و درخت و جاده دربرمی گرفت و ازاینکه پنجره کلاسم رو به باغ باز می شد لذت می بردم. پایین تر از مدرسه چشمه آب گرمی قرارد اشت که در زمستان بخارهایی که از آن خارج می شد را از فاصله دور می دیدیم. تازمانی که کلاس بعد از ظهرشان شروع شود با بچه ها به مزارع دور واطراف مدرسه سرمی زدیم و باهم درمورد گیاهان و چیزهایی که جلب توجه می کردند بحث می کرد یم دو پایه ای که تدریس می کردم پایه های دوم و چهارم بودند گاهی به دوم تمرین می دادم و به پایه دیگر تدریس؛ گاهی هم مطالب شان مثل هم بودند مثل هنر، ورزش یا بعضی موضوعات بعضی درس ها. مردم روستای مورد نظرم بسیار مردم شریف و مومنی بودند و نهایت همکاری را با ما داشتند وبسیار مهمان نواز. الان بعد از 23سال هروقت دانش آموزانم را می بینم که برای خودشان کسی شدند یا استاد یا مدرس و یا پزشک و مهندس و....به معلم بودنم افتخار می کنم. گاهی یاد اون موقع ها می کنیم و به یاد خاطرات خوب وبد می خندیم. گاهی هم در  ادارات بعضی ها رو می بینیم و آن ها کارهای مرا انجام می دهند.  
 

🔻 خانم ساغری تهران

اولين مدرسه من حوالي خاك سفيد تهرانپارس بود . اول ابلاغ كلاس چهارم رو داشتم ولي يكي از همكاران در خواست كرد پايه ها جا به جا بشه. با اجازه مدير كلاس عوض شد و مدير همراه من براي معرفي به كلاس آمد.به يكي از بچه ها چك زِد و به ديگري لگد و به يكي ناسزا  ... و گفت بايد اين جور با بچه ها رفتار كني تا آدم بشن.من وارد چنين مدرسه اي شده بودم و هاج و واج مونده بودم تو مركز تربيت معلم چي مي گن و تو مدرسه چي مي گذره. ولي با توكل به خدا كارم رو شروع كردم و به چشمان معصوم و بي گناه بچه ها نگاه كردم و خواسته هامو گفتم و خدا رو شكر سال خيلي خوبي بود.  روزی كه آزمون كارشناسي داشتم و يكي ازهمكاران به جای من سر كلاسم رفته بود از ادب و اخلاق و سواد بچه ها شوكه شده بود.

ياد گرفتم كه به بچه ها شخصيت و عزت بدم و زود قضاوت نكنم.



www.filmamouz.ir
https://telegram.me/joinchat/BIqfcTu3ne0BqqStN1wpxA
http://telegram.me/rziadoostan
https://www.instagram.com/filmamouz

 

نظرات 0

شما هم میتوانید در این مورد نظر دهید

;