خاطرات یک معلم (6)- حضرت عشق بفرما که دلم خانه ی توست

..حضرت عشق پاهای قشنگشو به زندگیم گذاشت و لذتِ اونو برام چند برابرکرد. حضور کسی که با تموم وجود و باکلامِ دلنشینش نور امید و دردلت زنده می کنه ,می تونه دلیل بزرگی برای لبخندهای گاه و بیگاهت بشه . قطعن کسی که عشق واقعی رو تجربه کرده بامن هم عقیده ست....

تاریخ : 1395/3/1
1

خاطرات یک معلم (5)- روزای روشن

...یه روز داشتم املاهاشونو بررسی می کردم که متوجه شدم بچه ها ریز ریز می خندن پرسیدم چه خبره گفتن خانووم نامزدتون پشت پنجره ست گفتم نامزدم؟ من که نامزد ندارم....

تاریخ : 1395/2/30
1

خاطرات یک معلم (4)- جدایی

...ما حق نداشتیم بیمار بشیم چون چیزی به نام مرخصی استعلاجی برای اینا معنا نداشت وفوری غیبت ها ارسال واز سابقه ی خدمت کسر می شد که این مسئله برای من 2 بار دراون منطقه اتفاق افتاد. اونروز باسختی تاظهر تحمل کردم...

تاریخ : 1395/2/29
1

خاطرات یک معلم(2)- موش و کرسی

شام رو طبق قرارمن پختم و نسرین به ردیف کردن وسایل پذیرایی پرداخت. مهمونا اومدن وشروع کردیم طبق روال به گفتن وشنیدن ازهر دری . همه ازسرما چپیده بودیم زیرکرسی.برف شدیدی میومد .همینطورکه درازکشیده بودیم یهویی دیدم یه بچه موش کناراتاقه.آروم رفتم روی کرسی وبچه هابادیدن من دراون حالت زدن زیرخنده خودمم که ازخنده ریسه رفته بودم گفتم بچه هاموووووووش............. که دیدم اتاق ازجیغ همه شون رفت روهوا ودورکرسی می دویدن ومنم جای راحتی داشتم....

تاریخ : 1395/2/27
1

خاطرات یک معلم(1) - معلم روستا

آموزگار باتجربه و علاقمندی از تجربیاتش نوشته و لطف کرده در اختیار فیلم آموز قرار داده ما هم همین جا منتشرش می کنیم. امیدواریم در این تجربیات چیزهایی برای دیگران پیدا بشه.

تاریخ : 1395/2/26
1