یاماها 100، آبی متالیک

باز هم مثل همیشه تا بجنبیم و جمع و جور کنیم و راه بیفتیم و از تهران خارج بشیم، هوا تاریک شد. یه آخر هفته پاییزی بود و پا داده بود و دلمون هم تنگ بود و شمال هم منتظرمون بود و دیگه زدیم به جاده. اونموقع هنوز جاده‌ها این‌قدر شلوغ نبود. هر موقع دلت می‌خواست می‌تونستی راه بیفتی و بی‌دردسرِ شلوغی و ازدحام و معطلی؛ خودت رو به شمال برسونی. خوش خوشک در حرکت بودیم...

تاریخ : 1399/12/14
0

🔻اَلِن

"خیلی سواد آکادمیک نداشت، خوش برورو هم نبود،ولی جهان دیده بود و خیلی چیزا می‌دونست.تقریبن همه دنیا روگشته بودوحالا رسیده...

تاریخ : 1399/10/16
0

🔻خاطرات منِ معلم - قسمت اول - لامپ و چارپایه

نمی دونم چه اتفاقی افتاد ولی مطمئنم تقصیر من نبود. اون ساعت رو میزی با من لج بود. باور کنین. هر وقت که من به زنگش احتیاج داشتم زنگ نمی زد و من هیچ وقت نفهمیدم چرا. اون روز صبح وقتی خواب آلود چشمم به ساعت رو میزی افتاد مثل فنر از جا پریدم.

تاریخ : 1399/10/16
0